« در حریم شب 2 »
شب
مخمل گسترده ی بالین و پلک
دام خوابی سبک و گوش به زنگ
مانده در رش بارش خیال و رویا
پیچاپیچ پچپچه ای
در پرده ی عشق است
شب !
امیرمحمد اعتمادی
نظرات ()
« در حریم شب 1 »
در پس پرده ی شب هم آسمان آبی است
شب اما چیست ؟
پرسش روز است انگار !
امیرمحمد اعتمادی
نظرات () ...و
خیز خیز خیال را
تا بند بند عشق
دو نشانی دارم ؛
یک _
بلور قطره اشکی گرم
از دل صخره ی سرد
چکه چکه ...
چکه
چشمه کوهی !
جوش جوش
تا بوسه های ناشکیب رود و دامن نجیب دریا
دو _
از چرخابه ی کف و موج
تا سپیده ی شوره شنزار
تا سبز ملس اردیبهشت
تا هرم بیشه ی نیمروز
تا پسین سرخ کوهستان
پشته پشته
دشت دشت
خیال می دوانم
آخر ،
زاده ی خیالم من ...
امیرمحمد اعتمادی 29/11/1386
نظرات () در باره ی * مارها تشنه اند *
* مارها تشنه اند * چهارمین رمان چاپ شده ام است که در سال 1386 توسط نشر آگه منتشر شد .
این رمان در مورد عشقی ممنوع است بین دختری به نام * آینه * و یک مار به نام * سیوگ * که به طور مخفیانه لابلای سوراخ سنبه های دیوار کاهگلی خانه زندگی می کند و دورادور دختر را زیر نظر دارد و کم کم به او دل باخته و خود را به او نزدیک می کند. ابتدا وقتی که آینه در خواب است و کم کم ترسش فرو می ریزد و ...
در روستا بیماری وخیمی افتاده است که بچه ها را هلاک می کند و آینه نیز مبتلا شده در مراحل ابتدایی بیماری قرار دارد و مار که شبی پنهانی از سوراخ بیرون می خزد پی می برد که آینه بیمار است و روزهای آخر عمرش را می گذراند. و این بیماری علاجی ندارد مگر دارویی مخصوص که فقط در اختیار مارها است و هیچ ماری نه جرئت می کند و نه تمایل دارد که دست به این خیانت بزند و نوشداروی مارها را از غار بدزدد و به آینه برساند . اما سیوگ نمی تواند طاقت بیاورد و مرگ آینه را شاهد باشد ، حرکت می کند؛ هر چه بادا باد ! دل به دریا می زند و انگ خائن و خیانت را نیز به جان می خرد و ...
از طرفی دیگر جفت سیوگ به نام * خالدار * که به قوانین و حفظ حریم مارها بسیار پایبند و متعصب است و از طرفی دل خوشی از سیوگ ندارد سر در پی سیوگ می گذارد تا خیانتش را رو کند و هلاکش کند ؛ درس عبرتی برای دیگر مارها.
از طرف دیگر تابستان سختی است و خشکسالی بیداد می کند.چشمه های اطراف تا جنگل های دور خشکیده است و فقط پری چشمه ( چشمه ی حاشیه ی محل ) هنوز آب باریکه ای دارد که طبعا حیوانات دور و نزدیک را جلب می کند. در این میان مارها به علت قدرت تحرک و جابجایی کم تری که نسبت به سایر جانوران دارند بیشتر به این آب دل بسته اند و روز به روز نزدیک تر می شوند . طوری که عده ای از مردم محل بیماری کشنده ی بچه ها را به حضور مارها و زهر آنها نسبت می دهند و معتقدند باید با مارها مبارزه کرد و نگذاشت که محل را در دست بگیرند.
مارها نیز از قدیم دو دسته بوده اند ؛
توضیح نویسنده در مورد مارها :
مارها از بدو آفرینش دو دسته بوده اند :
دسته ی اول مارهای خانگی ، جنگل نشین و معدودی از مارهای کوهستان که همواره دوست آدم بوده اند و رام...
دسته ی دوم مارهای هرزه گرد ، صخره نشین ، بیابانی و ...
دسته ی اول همزیست و یار آدمند اما دسته ی دوم کینه ورزند و از هر فرصتی سود می جویند که نیش بزنند و آدمی را هلاک کنند و وای از آن روزی که تشنه بمانند و بشوند تشنه مار!
...
سیوگ اما خانگی است. هم خانه ی آینه ، دخترکی که دچار بیماری لاعلاجی شده و رو به مرگ است همانند سایر کودکان مگر آنکه نوشدارو...
سیوگ ، سر در چنبر به ملافه ی سفید می نگرد و در کله ی مثلثی اش ...
در یک سو خشم و خشونت مارهای بیابان گرد و وحشی است و مجازات .
در سویی دیگر آینه و دلنشینی جست و خیزش در خانه که بهشت را پیش چشم می آورد وامید .
از خشم مارها چه باک ! عزم جزم می کند و ...
« مارها تشنه اند » عشق یک مار را به دختری به نام آینه روایت می کند .
و همین دو دستگی که در میان آدم ها هم دیده می شود منجر به جنگی خونین می شود بین مار ها که خانه ی آینه را به محاصره در آورده اند و اهالی محل ، که سرنوشت رمان و پایان داستان را رقم می زند.از طرف دیگر نمود آشکار همین دودستگی را در اتاق آینه می بینیم که سیوگ از سفر می آید با نوشدارو برای نجات آینه اما پس از یک تلاش نا موفق و آغاز تاش مجدد خالدار سر می رسد و جنگ آغاز می شود که نمونه ای است از جنگی که بیرون و در محل در گرفته است ...
متاسفانه کتاب مارها تشنه اند از حدود یک سال پیش در بازار کتاب نایاب شده و به پایان رسیده است اما از چاپ مجددش خبری نیست .
نظرات () « بازتاب »
من بازتاب یک تصویرم ؛
نمایی دور
از پنبه زاری خسته
که در گرگ و میش صبح
در سوگ خود نشسته
باز می تاباند
کورسوی چشم یک کولی را
کولی پیری که
پوزخند به لب
دامن دشت را عصا می کشد
و سرانجام
راست و مطمئن
در عمق چشم هایم نقش می بندد
به چه می خندد ؟
امیرمحمد اعتمادی
نظرات () « قصه ی شهرزاد »
شهرزاد قصه گو
بر سر در خشونت دیوان
در بند گیسوان خود
چندی است آویخته ، بی قرار
پر پر می زند
یک نفر نیست بپرسد که چه حالی دارد
دیو سکوت اما
لبخنده زن
بر مخمل زبان آرمیده است
سنگین ، موزون
و با وقار !
امیرمحمد اعتمادی 11/8/1374
نظرات ()
نظرات ()